شماره پشتیبانی 24/7 021-66915469
من اسمم نازنینه #دانشجوی الزهرا دولتی بودم وقتی پایان ناممو دادم خیلی ناراحت بودم چون دیگه نمیتونستم از فضای #خوابگاه الزهرا استفاده کنم باغ و استخرو زمین بسکتبال و این چیزا به ناچار توی تهران دنبال یه #خوابگاه_خودگردان میگشتم
خاطره دانشجویی من دانشجوی رشته مهندس برقم از دانشگاه شهید بهشتی تجربه خوابگاهی تا دلت بخواد داشتم (کارشناسی. ارشد) دوره ارشد رشتم واقعا سخت سنگین بود  برای همین عزم جذب کردم برای پیدا کردن خوابگاه دانشجویی که مجوزم داشته باشه اولین کاری که کردم از خود دانشگاه پرسیدم که مجموعه خوابگاه های دخترانه شهید باکری […]
یه روز که اولای زمستون بود ولی همچین سرمای زمستون به هوا نیوفتاده بود و تکلیف فصل ها با خودش هنوز مشخص نبود. اون وقتی که انگاری فصلا با هم دیگه هفته ها بود توی رودربایستی مونده بودن و پاییز به زمستون میگفت بفرما داخل و زمستون خجالت زده با لپای سرخ به پاییز میگفت […]
شب عاشورا بود و ما همه دل هامون و چهره هامون غم داشت. هر کدوممون یه گوشه ی اتاق نشستیم و یه جوری عزا گرفته بودیم. یکی زیارت عاشورا میخوند و یکی دیگه داشت به فایل مداحی گوش میداد و اون یکی هم توی خودش بود و به فکرفرو رفته بود. توی خوابگاه دخترانه جمالزاده […]
یک روز سرد زمستونی بود که کلاسمون ساعت ده و نیم شروع میشد. من و شیما که شب قبلش تا حوالی 4 صبح بیدار بودیم به خواب عمیقی فرو رفته بودیم و حتی بمب و حمله ی ترامپ هم نمیتونست مارو از زیر لحاف و تخت گرم و نرممون جدا کنه. مریم صبح که داشت […]
سلام. خاطره ی من از خوابگاه دانشجویی دخترانه مون مربوط به یک روز به یاد موندنی و استثنایی در طول کل 4 سال تحصیلمه و اون هم روزی نیست جز روز مسابقه ی آشپزی در اتاق ما. اتاق 201 میتونست به تنهایی جایزه ی نخل طلایی و خرس نقره ای و جشنواره ی فجر رو […]
من اسمم ساراست و ترم دوم دانشجوی رشته ی مهندسی عمرانم. رشته‌ی ما خیلی سخته پر از عدده که باید توی ذهنت تبدیلشون کنی به واقعیت و تجسمش کنی بعدش نقاشی شو بکشی. ایرادای بنایی که هنوز ساخته نشده رو در بیاری و بعدشم با هزار تا آینده نگری خودتو بزاری جای کارفرما و حدس […]
هنوز ترم جدید شروع نشده بود. دم دمای انتخاب واحد بود که به بابام گفتم میخوام برم تهران. چمدونم و اوردم وسط خونه پهن کردم و شرووع کردم به جمع و جور و نوشتن لیست بلند بالای وسایلای مورد نیاز برای ترم جاری ! بابام که وسط روزنامه خوندن بود که عینک دور مشکی شو […]
ترم دوم دانشگاه بودم که به بابام ماموریت دادن یک شهر دیگه و مجبور شدن برن از تهران. منم بار و بندیلمو جمع کردم و راهی خوابگاه دخترانه جمالزاده شدم. اینکه از خونه و زندگی و وسایل هایی که متعلق به خودته و هیچ کسی حق نداره بهش دست بزنه دل بکنی و بری جایی […]
توجه: این خاطره به صورت صوتی از یکی از دانشجویان خوب خوابگاه دخترانه جمالزاده گرفته شده است و پس از ویرایش و بازنویسی به شکل متن زیر در آمده است. سلام. یادش بخیر سال 93 بود که کنکور سراسری شرکت کردم و با رتبه خوب قبول شدم. همیشه از بچگیم آرزوم بود که بتونم روزی […]

© 2013 - 2019 ThemeEnergy.com